مسخ
مغزم مرثیه ای را برای چشمانم آغاز کرده است
امشب امید را محکوم می کنم ...
فردا شب آرزو را زجر کش می کنم ...
ای دوست ! می بینی بیکار نیستم
می خوانم : واژه ها بی رنگند !
روزها می گندند !
ای دوست !
می فهمی چه دردناکم !
چه هولناکم !
ای دوست !
انگار درد را در چشمانم نمی خوانی
آه ...تو نمی دانی ؟
ای دوست !
دردت چیست ؟
حرفت چیست ؟
می دانم...
می دانم ...
...
شبی ست
آهی ست
فریادی ست
امشب خاطره را لزج می خوانم
فردا شب یادها را چرک می دانم
ای دوست !
می بینی بیکار نیستم !
محکوم می کنم ...
با دردهایم ساعتی را تنظیم می کنم !
ای دوست !
تو نمی دانی که هر شب در اتاق من اندوه خیمه می بندد
تو چه می دانی که شهر من سکوت را تشویق می کند
شبی ست
فریادی ست
آهی ست
زمان مست می چرخد ...
تابوت مرا در درون قابش جای داده است !
مسخ تکرار شده ام ...
مسخ روزهای اجباری ...
ای دوست !
می بینی بیکار نیستم
من مسخ زنده بگوری شده ام !


